تبليغاتX
بچه مسجدی ها
بچه مسجدی ها
(گفته ها و ناگفته های بچه های مسجد شیخ محمد)

ممتاز و نمونه شدن برای یکسال است،

 و ماندگار شدن برای یک عمر؛

سلام بر معلمی که هر سال نمونه است و یک عمر ماندگار ...

با تشکر از http://shirazit.blogfa.com



ارسال در تاريخ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 توسط بچه های مسجد شیخ محمد
داخل که شدیم، دیدم بسیجی جوانی توی ستاد فرماندهی نشسته.

گفتم: بچه بلند شو برو بیرون. الان اینجا جلسه است.

یکی از کسانی که اونجا بود، سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت:

این بچه، فرمانده ی گردان تخریبه!!!




ارسال در تاريخ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 توسط بچه های مسجد شیخ محمد

کوشولو موشولو داری ماهی می گیری ؟؟

بپا با دم شیر بازی نکنی هاااااا :))




ارسال در تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1391 توسط بچه های مسجد شیخ محمد

  

 کاش از قلبم به قلبش راه داشت...

                                              کاش زهرا هم زیارتگاه داشت...

...ما بیخیال سیلی زهرا نمی شویم...

... صدای پا می آید! صدای حرص و غضب و کینه. نه یک نفر بلکه  ده ها نفر

فاطمه تازه رخت عزای پدر به تن کرده

ناگهان در کوفته می شود. صدای کیست ؟ صدا غریب نیست. آشنا هم نیست. هیچگاه آشنا نبوده

به چه قصدی آمده؟ فدک را که گرفتند. دیگر چه می خواهند؟

یعنی این بار برای تصلی دل فاطمه آمده اند؟

شدت کوفتن همه را دل نگران کرده است

فاطمه به پشت در میرود. علت را سوال می کند.

علی را میخواهند. علی را دست بسته می خواهند.

فاطمه مقاومت می کند. نعره همان صداست... قنفذ... هیزم بیاور...  آتش میزنیم...

فاطمه همچنان پشت در است. از علی حمایت می کند... از امام خود... از ولایت

لگدی به در نیم سوز شده وارد میشود. در بشدت باز شده و فاطمه را بین در و دیوار محبوس می کند...

محسن جان... عزیز مادر... آرام باش...

ضربه ای دیگر به در... درد شدیدی پهلوی فاطمه را می سوزاند...

وقت نشان دادن بغض هاست...

محسن آه می کشد...مسمار در خون آلود شده...

ضربه غلاف شمشیر به بازوی فاطمه کافی نیست. شلاق به دست گرفته.

محسن پرواز میکند و مادر نقش زمین...

فاطمه مجروح... ولی دست از علی نمی کشد

علی سراسیمه بیرون می آید. نگران فاطمه را می نگرد...

فرصت دل جویی به او نمی دهند

طنابی به دستان... طنابی بر گردن... شیرخدا در بند شده

دستی بر دوش حسن و دستی بر دیوار.

کوچه را به سمت مسجد پیامبر آهسته آهسته طی می کند.

می شود راه او را جست. رد خونی بر روی زمین باقی مانده

وارد مسجد می شود.  نگاه غضب آلودی به حاضران می کند

چهره ها غریب نیستند... همانند همو که غریب نبود؛ آشنا هم نبود.

مگر اینها تا دیروز سنگ دوستی پیامبر را به سینه نمی زدند؟

پس چه شده که اینگونه بر تخت خلافت همچون کفتارانی حمله و بر گردن شیرخدا بند افکنده اند

علی بر بیعت راضی نیست... علی بیعت کند؟ با که؟ علی که خود جانشین است...

مگر همین ها دیروز بخن بخن یاعلی نگفته بودند؟

پس چه شده؟؟؟ به این زودی همه چیز بر باد فراموشی رفته؟

فاطمه نگران است. فاطمه خشمگین است. فاطمه میخواهد نفرین بر زبان براند.

علی :فاطمه جان آرام باش... اکنون نه... امروز نه...

او روزی خواهد آمد...


وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ

...ایام شهادت بی بی فاطمه زهرا (س) بر تمامی مسلمانان جهان تسلیت باد...

به خط قلم شکسته



ارسال در تاريخ چهارشنبه 16 فروردین1391 توسط بچه های مسجد شیخ محمد
عید پوریم=جشن کشتار ایرانیان توسط یهود!!××!!

پوریم (Purim) نام یکی از اعیاد مذهبی در دین یهودیت است. در این جشن، کودکان و نوجوانان یهودی نقاب و لباس‌های رنگارنگ می‌پوشند و در اسرائیل، در مرکز شهرها،جشن شادی به راه می‌افتد. ۸ مارس ۲۰۱۲ (عکسها از Uriel Sinai)
=========================
هرسال 12 و 13 آدار یا 14 و 15 آدار همزمان با اواخر اسفند یا اوایل فروردین در اسرائیل جشن بزرگی با عنوان عید پوریم برگزار می شود که سالگرد اعدام هامان(هامان سوزی) وزیر خشایارشا با دسیسه چینی استر(هدسه) جاسوسه یهودی است که با نیرنگ وارد دربار او شد و با رسیدن به مقام ملکه به همراه مردخای عموزاده اش نقشه کشتار 77 هزار ایرانی را کشید.
هر سال در اسرائیل عروسک هامان را ساخته گردن زده و می سوزانند و جشنی به مناسبت کشتار مخالفان خود به پا می کنند.

سیزده بدر یا هولوکاست ایرانی کشی قوم یهود؟!

حتما بقیشو تو ادامه مطلب بخونید.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه 14 فروردین1391 توسط بچه های مسجد شیخ محمد

روایت سید شهیدان اهل قلم،

شهید سید مرتضی آوینی از حاجی بخشی:


در آن سوی فاو، در مقر فرماندهی بعثی‌ها، به حاج بخشی بر خوردیم؛ چهره آشنای حزب‌الله تهران؛

هر کس سرزندگی و بذله‌گویی و آن چهره شاداب او را می‌دید، باور نمی‌کرد دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. اما حقیقت همین بود. هنگامی که ما به حاج بخشی بر خوردیم دو ساعتی بیش از شهادت فرزندش نمی‌گذشت. او حاضر نشده بود که به همراه پیکر فرزند شهیدش جبهه نبرد را، ولو برای چند روز، ترک گوید.

ما آخرین بار که او را دیده بودیم در تهران بود، هنگامی که کاروان نخستین «راهیان کربلا» عازم جبهه نبرد بودند. هر جا که حزب‌الله تهران هست او نیز همان جاست و علمداری می‌کند.


و به راستی چه کسی می‌تواند باور کند که در این لحظات، دو ساعتی بیش از شهادت فرزند او نمی‌گذرد و با این همه، او هنوز هم روحیه طنزآمیز خود را حفظ کرده است؟ چگونه می‌توان این همه را جز با معجزه ایمان تفسیر کرد؟


همه بچه‌ها او را همچون پدری مهربان دوست می‌دارند و شاید او نیز در هر یک از این جوانان نشانی از فرزند شهید خود می‌بیند. یا نه، اصلاً این حرف‌ها زاییده تخیلات ماست و او آنچنان به حق پیوسته است که شهیدان را مُرده نمی‌پندارد... خدا می‌داند.


پرچم آمریکا را حاج بخشی با دندون تیکه تیکه می کرد!!!

روحش شاد و یادش گرامی...




ارسال در تاريخ چهارشنبه 24 اسفند1390 توسط بچه های مسجد شیخ محمد

پیج رنک

دانلود آهنگ